حرف از زندگی، همنوع، مشکلات و عدم تأمین مایحتاج و گذران امورات برخی از هم وطنان، فقر، تنگدستی، فلاکت، عدم بهداشت، عدم تأمین نان شب فرزندان، نداشتن مسکن، لباس مناسب، شهریه مدرسه و خریدکتاب و هزاران مشکل دیگر …

چگونه می توان از رفاه و آسایش و … حرف زد. حال و روزشان گویای اینست که آه در بساط ندارند که با ناله سودا کنند اما شریف اند و بزرگ، دلشان گرم است به اعتقاداتشان، باورهایشان و امیدی که در دل دارند.

خیال ندارم چیزی را ثابت کنم چون می خواهم در لحظه باشم، زندگی را لمس کنم.

اگر از دستم برآید به همنوعم کمک کنم، کاری کنم کارستان، دردی را دوا کنم، ریشه ظلم و بی عدالتی را بخشکانم، اما …

همیشه از قدیم، گفته اند: یک دست صدا ندارد!

همه باید یکدل و یکرنگ شویم، ریشه فساد و تباهی را در بیاوریم، داد مظلومان را از حلقوم ستمگران زمان بستانیم.

تا به کی؟!!!! همه در فشار … زیر خط فقر …

سال ها پیش، کارمند بودن و معلمی سرآمد همه مشاغل بود. چه از نظر اجتماعی و چه از نظر اقتصادی، قشر متوسط رو به بالا یا مرفه جامعه محسوب می شدند. اما حالا چه؟ یک حقوق بخور و نمیر که همیشه هشت شان درگرو نه شان است یا برعکس!

چاره ای نداریم، به خود امیدواری می دهیم، صبر پیشه کنید، چیزی نمانده سحر نزدیک است.

اما و اگرها، شایدها و بایدها همه قفل و زنجیری شده اند در پای لنگ ما مردم.

همه ترسیده اند همه نگران عزیرانشان هستند. همه می دانیم که باید کاری بکنیم ولی دست و پایمان بسته است، نمی دانم چاره ی کارمان چیست؟

برای نجات، نباید منتظر منجی بود.

خود باید همت کنیم، دست در دست هم دهیم و میهن خویش را کنیم آباد … کشور خویش را کنیم آزاد… به امید پیروزی