امروز روز پر مشغله ای داشتم. قبل از ظهر که بهمراه همسرجان برای خرید به قزل قلعه رفتیم و کلی خرید عطینا کردیم و تقریبا از ظهرهم گذشته بود که به خانه برگشتیم.

پروسه حمل وسایل از پارکینگ به آپارتمان به یک طرف حالا شستن و ضدعفونی کردن و جمع و جور کردن هم جای خودش. ضمن اینکه کیسه ها را خالی کردم و بعضی شیشه ها و قوطی ها را شستم و در کابینت ها جا دادم در همین اثنا مشغول تهیه یه ناهار سردستی هم شدم چون خیلی دیر شده بود و بقول بچه ها روده بزرگه داشت روده کوچیک رو می خورد یا برعکس.

خلاصه بعد از صرف ناهار و جمع و جور کردن میز و شستن ظرفها، نوبت به شستن میوه ها رسید. همه را در دو طرف سینگ پر از آب و مایع ظرفشویی خالی کردم و یک دفعه زنگ تلفن به صدا درآمد گوشی را برداشتم و صدای محزونی از پشت گوشی گریه کنان می گفت : سریع اورژانس را خبر کنید ناصر حالش خیلی بده ! اول متوجه نشدم که کیست؟ پرسیدم چی؟ چی شده؟ بعد از مکث کوتاهی دوباره گفت: منم ملیحه ناصر حالش بده سریع بیاین و به اورژانس زنگ بزنید. دیگر نمی دانستم او را دلداری بدهم یا گوشی را قطع کنم و لباس پوشیدیم و سریع با همسرم رفتیم خانه ملیحه.

حدود ساعت ۳ بعد از ظهر بود، تمام مسیر یوسف آباد تا شیخ بهایی را ذکر خواندم و از خدا خواستم که مشکلی نباشه و عمو ناصر حالش خوب بشه. مسیر ۱۰ دقیقه ای را به ۴۰ دقیقه طول کشید تا رسیدیم. خوشبختانه اورژانس زودتر از ما رسیده بود و معاینات لازم را انجام داده بود. همین که از در وارد شدم و دیدم که عمو ناصر روی مبل توی حال روبه روی در نشسته خیالم راحت شد و خدا را هزار مرتبه شکر کردم.

عمو ناصر همسر خواهر شوهرم است. مردی بسیار مهربان  و دلسوز است. سال های پیش بدلیل مشکلات قلبی و عروقی راهی بیمارستان شده بود و همه را نگران کرده بود اینبار دیگر طاقت نداشتیم دوباره همان روزها برایمان تداعی شود اما مریضی که خبر نمی کند. مشکل قلبی و عروقی، دیابت و ضعف جسمانی همه و همه دست به دست هم دادند و امروز کمی با افت فشار و ضعف خلاصه همه را نگران کرد. از خدا می خواهم که هر چه زودتر شفا پیدا کند و سلامتی خود را بدست بیاورد. بعد از کمی استراحت قرار شد که او را به بیمارستانی که از نظر کرونا ایمنی بیشتری داشته باشد ببریم تا از نظر جسمانی معاینه دقیق تری شود و خیالمان راحت شود. از ساعت ۵ بعداز ظهر تا حدود ۷/۳۰ غروب در اورژانس بیمارستان رجایی همراهی شان کردیم و چون تمایلی به بستری شدن نداشت ما زودتر برگشتیم و ملیحه (همسرش) و شیرین (دخترش) ماندند تا نتیجه آزمایش و سی تی عکس اش را بگیرند و آنها هم ساعت ۹/۳۰ برگشتند خانه.

حالا هم تلفنی احوالش را پرسیدم خدا را شکر خوب است. ملیحه گفت فردا باید ببرم پیش دکتر قلب اش تا ایشان هم کنترل نمایند و خیالمان راحت تر شود.

داشت یادم می رفت از بیمارستان که برگشتیم هنوز میوه ها در سینگ ظرفشویی جا خوش کرده بودند، سریع شروع به آبکشی و شستن شان کردم. چای دم کردم و مشغول تهیه شام شدم. ساعت ۸ شب هم می بایست آنلاین باشم و در کلاسی که قبلا ثبت نام کرده بودم حضور یابم که خدا را شکر اینترنت با من یار بود و خیلی راحت و خوب توانستم کانکت شوم و در کلاس آنلاین خلق کتاب موفق شرکت نمایم. تازه بعد از صرف شام و شستن ظرفها نوبت به خرد کردن گوشت رسید که باید حتما انجام می دادم و در فریزر می گذاشتم و گر نه حیف می شد.

خلاصه روز پر از مشغله ای داشتم خدا را شکر که خداوند این توانایی را به من داده که بتوانم هم در خدمت خانواده باشم و هم به اهداف خودم برسم.

قطعا تنها با یک برنامه ریزی صحیح همراه با حفظ آرامش درونی می توان به این همه امور به موقع رسیدگی کرد و خم به ابرو هم نیاورد.

از این جا دست همه بانوان عزیز ایران زمین ام را می فشارم و به آنها خدا قوت می گویم و دست مریزاد که با وجود مشغله های زیاد کاری چه در بیرون از خانه و چه در خانه ، همواره در تلاش و کوشش برای پیشبرد اهداف خود مشتاقانه قدم بر می دارند و موفق می شوند.

پر توان و پیروز باشید.