نویسنده، هنرمندی است که نه روی صحنه نمایش می رود، نه پشت پرده سینما هنرنمایی و ایفای نقش می کند و نه در ارکسترهای بزرگ سازی می نوازد، بلکه نویسنده شخصی است پر از دغدغه، نه برای خودش بلکه برای همنوعانش و افراد جامعه اش.

از آنها می نویسد، از زندگی سراسر رنج و دردشان، از خوشی ها و ناخوشی هایشان، از بی مهری روزگار، از اشک یتیم و از ناله مادران، از عشق پدران به فرزندان، از رابطه های عاشقانه بین لیلی و مجنون، از ناکامی عشق شیرین و فرهاد، از پسر بچه ای که گوشه خیابان از سرما یخ زده و التماس می کند تا از او فال حافظ بخری، از دختر بچه آدامس فروش سر چهارراه، از مادری که برای سیر کردن شکم خود و فرزند شیرخوارش لیف و دستمال و … می فروشد.

ظاهرا نویسنده خودش دغدغه ای ندارد، می خواهد با قلمش حرف بزند، دلش می خواهد حرفش شنیده شود ، با نوشته هایش گوش جهانیان را کر کند، دردی را دوا کند، بدنبال پیدا کردن راه حل است، شاید دریچه کوچکی باز شود و نوری بتابد بر دلهای سنگ شده و مه آلود زمان.

از زندگی یک کارمند می نویسد، از دغدغه هایش.

کارمندی که از ساعت هفت صبح، خروس خون تا هفت غروب، حتی نور آفتاب را به چشم  ندیده و فقط در کنج اتاقی ، دخمه ای، زیرپله ای یا زیرزمینی فقط از جان مایه گذاشته به امید سربرج،  که حقوق بخور و نمیرش را بگیرد و بقولی نانی سر سفره ببرد تا شرمنده خانواده اش نباشد.

کارمندی که بعد از اینکه دیپلم گرفت، بلافاصله دوره ماشین نویسی را گذراند که اگر دری به تخته ای خورد و توانست اداره ای، بانکی یا شرکتی استخدام شود لااقل مهارتی داشته باشد و بگوید مدرک اش را هم دارم.

اما دریغ از اینکه کارهای اداری و پشت میز نشینی، برای خواص بود نه عوام. اگر کسی پارتی داشت و سفارشی برایش می شد، شاید در گوشه و کناری جایی پیدا می کرد و مشغول می شد اما اگر بی پشت و پناه بود که دیگر باید قیدش را میزد.

بعد از مدتی که دنبال کار می گشت، دست از پا درازتر ناامید برگشت سر خانه اول.

بعد (اطرافیان) گفتند: “اگر مدرک دانشگاهی داشته باشی شاید بهتر بتوانی کار پیدا کنی چون شرکتها معمولا افراد تحصیل کرده لیسانس به بالا با مدرک دانشگاهی معتبر استخدام می کنند آنهم دانشگاه های دولتی نه دانشگاه آزاد.”

طی سال های گذشته یعنی دهه ی ۶۰ و ۷۰ ، رفتن به دانشگاه آزاد خیلی باب نشده بود و طرفدار نداشت. (مردم) می گفتند: هر کسی که در کنکور سراسری، رتبه نیاورده است، سر از آنجا در آورده و با دادن پول و شهریه مدرک گرفته اما بعدها که خیل عظیمی از جوانان دانشگاه سراسری رفته جویای کار، بیکار مانده بودند با وجودی که در دانشگاه های سراسری درس خوانده بودند، حرفشان را پس گرفتند و حالا به حال درس خوانده های دانشگاه آزاد که بعضا مشغول کار بودند، غبطه می خوردند.

تازه حتی وقتی که با زحمت و تلاش مدرک دانشگاه آزاد را گرفت، دوباره روز از نو و روزی از نو. گشتن بدنبال کار مناسب را شروع کرد.

هر جایی هم نمی خواست کار کند از طرفی دلش می خواست از زحمتی که کشیده استفاده نماید و بهره مند شود.

خلاصه با هزار زحمت و زور،  کار مناسبی در یک شرکت پیدا کرد و با اشتیاق فراوان آنچه که در چنته داشت بکار گرفت.

از آنجایی که کارش را به نحو احسن انجام میداد، مورد قبول و تأیید کارفرما ( رئیس ) خود هم بود و کم کم بار مسئولیت اش را بیشتر کردند و می شود گفت همه امور داخلی شرکت را به او سپردند البته بیشتر به خاطر حسن اعتماد و خلوصی که در کارش داشت و ضمنا ادعایی هم در قبال حقوق خود نداشت.

چون با زحمت، کار را پیدا کرده بود و برایش سابقه کار مهم بود . چند سالی را آنجا گذراند.

در حین کار، سعی کرد مهارت های بیشتری را کسب نماید. در یکی دو دوره کاربردی در زمینه کارش هم شرکت کرد و موفق به اخذ مدرک مربوطه شد .

خلاصه کم کم به خود آمد که باید برای رشد و پیشرفت شغلی خود جابجا شود و شرکت خود را تغییر داد و توانست موقعیت شغلی بهتری را برای خود رقم بزند. بیست سال به همین منوال گذشت. تا اینکه تصمیم گرفت که پیش از موعد خود را بازنشسته نماید. در این اثنا بود که تازه فهمید که چه کلاه گشادی سرش رفته و ای دل غافل کارفرمای اول حق بیمه های مربوطه را طی سالهایی که آنجا کار کرده برایش رد نکرده و الان که می خواهد اقدام نماید برای جمع آوری سوابق بیمه ای خود با نواقصی مواجهه شده است. بنابراین کفش آهنی پوشید و بدنبال کارهای اداری و احقاق حق خود دوید.

تازه بیشترین دغدغه یک کارمند از اینجا شروع میشود که بعد از چند سال کار صادقانه، بدین شکل زحمات اش نادیده انگاشته می شود و بجای اینکه بتواند براحتی بازنشسته شود و از دوران بازنشستگی خود لدت ببرد باید با مرور خاطرات تلخ ، یادآور لحظاتی باشد که می توانست برایش بهترین لحظات شیرین زندگی باشد.

اما متاسفانه تازه شروع دردسر و اضطراب و نگرانی او بود تا اینکه بالاخره بعد از چند سال دوندگی توانست به مرحله بازنشستگی نائل شود. کارمندی که صادقانه و با حلوص نیت کار کرده بود بدون ذره ای توقع و چشمداشت.

اگر کارمندان از ابتدا بر حقوق حقه خود واقف بودند و می دانستند که پرداخت به موقع حق بیمه ماهانه چقدر برایشان واجب است، حتی حاضر می شدند حقوق آن ماه را نگیرند ولی حق بیمه شان بموقع و سر وقت پرداخت شود تا بعد از ۲۰ سال یا ۳۰ سال تازه بفکر جمع کردن کم و کسری حق بیمه خود نباشند.