گوشه خیابان نشسته بود و انگار با خودش زیر لب چیزی می گفت. نزدیک شدم و سلام کردم.

اول خیلی غریبانه به من نگاه کرد، به چشمانم خیره شد. گویی یک لحظه خودش را در آینه دیده باشد پرسید:

تو که هستی؟ فرشته ای؟

خندیدم و گفتم: یک دوست

آنگاه با اشاره دست اش به من گفت بشین.

کمک ام می کنی؟ سرم رو به علامت تایید تکان دادم و پرسیدم چه کمکی؟ گفت: مادرم مریض است و من مجبورم برای امرار معاش از صبح اینجا بنشینم و دستمال بفروشم اما …

خیلی دلم سوخت گفتم کلاس چندمی؟ گفت باید سوم باشم ولی از پارسال که مادرم پایش شکست دیگر نرفتم مدرسه.

گفتم مرا می بری دیدن مادرت؟ با صورتی معصوم و خجالتی گفت آخه شما که خونه ما فقیرا نمیاین، گفتم تو فقیر نیستی، زود باش … زود باش …

میخوام مادرت رو ببینم. سوار ماشینش کردم و به آدرسی که داد رفتیم و رسیدم نزدیک خونه دیگه نمی شد با ماشین جلوتر برویم همانجا پارک کردم و باهم بسمت خونه رفتیم.

سر راه چند قوطی آب میوه هم گرفتم و با خود بردم. وارد خونه که شدم مادر پرسید کیه؟ علی کوچولو جواب داد مامان مامان مهمون داریم. مادر در حالی که نشسته بود از پنجره کوتاه اتاق نگاهی به حیاط انداخت و من سلام کردم.

گفتم با علی کوچولو تازه آشنا شدم و گفت که شما کسالت دارید دوست داشتم بیام و شما را از نزدیک ببینم.

مادر علی با حال نذارش بفرما داد گفت: بفرمایید خوش آمدید، مهمان حبیب خداست. شرمنده که وضع زندگی بهم ریخته است.

گویی مرا از قبل می شناخت و منتظر بود تا سفره دلش را پهن کند. بعد از مدتی که از صحبت کردن مان گذشت یادم آمد که آب میوه ها را تعارف نکرده ام. علی کوچولو با شوق فراوان مشغول مکیدن آب میوه با نی کوچک آن شد. مادرش گفت زحمت کشیدید این بچه اسیر من شده قبلا خودم کار می کردم و خرج زندگی را می دادم ولی حالا با این پای چلاق … خلاصه از درس و مدرسه محروم شده.

گفتم نگران نباشید اگر اجازه دهید تا وقتی که اوضاع تان بهتر شود و بتوانید سر پای خودتان بایستید و کار کنید من کمک تان می کنم البته در حد بضاعتم چون منم معلم هستم و حقوق ام خیلی کفاف نمی دهد و بعضی روزها هم با علی کوچولو تمرین می کنم تا درس های عقب افتاده را بخواند و جبران کند و تا دوباره بتواند به مدرسه برود.

برق خوشحالی در چشمان زن بیچاره نمایان شد. انگار که هر چه از خدا خواسته به او داده، آمد که دستم را ببوسد، نگذاشتم و همان روز برایش مختصر خریدی کردم و رفتم.

در راه برگشت با خودم فکر کردم ،حتما حکمتی بوده که من امروز این پسر کوچک را ببینم و او درخواست اش را به من بگوید. این کار خداست روزی اش را از خدا طلب کرده و من تنها وسیله ای بودم برای رساندن آن روزی.

خوشحال شدم از اینکه توانستم با این ملاقات غیرمنتظره دلی را بدست بیاورم و روزی رسان خانواده ای باشم که چشم امیدشان فقط به خدا بود.

برای رسیدن به آرامش حتما نباید چند چلد کتاب خواند یا نزد مشاور رفت، بلکه با انجام دادن کار کوچکی اما نیک می توانیم به آرامش برسیم. با نگاهی، کلمه محبت آمیزی، دعایی و … دیگران را خوشحال کرد و آرامش نسبی را نسیب شان کرد.

همانطور که با نوشتن جملات خیلی ساده و به دور از هر گونه تملق و چاپلوسی می توانیم الهام بخش دیگران باشیم، با انجام یک کار نیک و مثبت هم می توانیم دریچه ای از امید و آرامش را به سوی روشنایی و نور بگشاییم.