مادربزرگ به سمت صندوقچه چوبی کنار اتاق رفت و با گفتن یک بسمالله دستمال گلدوزی شده روی آنرا کنار زد و در صندوقچه را باز کرد. بوی نفتالین و صابون عروس و … به مشام میرسید.
سفرهی ترمه زربافت جهیزیهاش را بیرون آورد و خیلی آرام آنرا کنار صندوقچه گذاشت. سینی هشت پر مسی لبه کنگرهای خود را از لابهلای پارچههای داخل صندوقچه بیرون آورد. یکییکی کاسههای پایهدار نقره را توی سینی چید و با دست دیگرش دیس بیضی کوچک مسی را هم از صندوقچه بیرون آورد و با خود گفت: این هم از این!
به آرامی در صندوقچه را بست و دستمال سفید گلدوزی شده را دوباره روی آن کشید و با دستش گوشههای آنرا مرتب کرد.
سفرهی ترمه را روی میز عسلی در اتاق مهمان پهن کرد و ظرف مسی مخصوص شیرینی و سینی و کاسههای نقره را با وسواس فراوان روی آن چید. شمعدان قرمز لاله عباسی کنار آیینه روی طاقچه را پایین آورد و با دستمال کنار میز سماور آنرا پاک کرد و روی سفرهی ترمه کنار بقیه وسایل گذاشت.
گویی مهمان عزیزی داشت که در تدارک آمدنش ذوق و شوق فراوانی به خرج میداد.
کارن کوچولو با آن زبان شیرین بچهگانه از مادربزرگ پرسید: مگر مهمان دارید که اینقدر تدارک دیدهاید؟ مادربزرگ با آن صورت نورانی خود گفت: آره عزیز دلم قرار است ننهسرما بیاد. شما هم برای دیدنش میاین اینجا تا همه دورهم باشیم.
– ننهسرما؟! اون هم مثل شما بزرگ است؟
مادربزرگ خندید و گفت: دوست داری قصهی ننهسرما و دو پسرش را بشنوی؟
کارن کوچولو که عاشق قصههای مادربزرگ بود گفت:
– بله
مادربزرگ شروع کرد به گفتن قصه ننهسرما و پسرهاش.
یکی بود یکی نبود یک مادربزرگ پیری بود با موهای بلند و سفید که از زیر چارقدش معلوم بود. مثل این که روی همه موهاش برف سفیدی نشسته بود. این مادربزرگ دو تا پسر داشت به نامهای چلهیبزرگ و چلهیکوچک.
چلهیبزرگ خیلی مهربان بود. زمان فرمانروایی او روی زمین از اول دی ماه شروع میشد و تا چهل روز ادامه داشت. در این مدت دستور میداد که ابرها شبها ببارند و روزها که کشاورزها مشغول کار کشاورزی هستند هوا آفتابی باشد.
اما چلهیکوچک مثل برادر بزرگش خیلی مهربان نبود و با شروع زمان فرمانرواییاش سوز و سرمای زیادی به همراه داشت.
مردم از شدت سرما در خانههای خود میماندند و بخاری و کرسی روشن میکردند. یک روز که ننهسرما میخواست لحاف خودش را جمع کند تا بلکه بتواند عمونوروز را ببیند، آن را تکان داد و ناگهان همه تکههای لحافش مثل برف گوله گوله روی زمین نشست و همه جا سفیدپوش شد.
کمکم زمان فرمانروایی دو پسر ننهسرما تمام میشد. ننهسرما در روزهای پایانی سال چشم انتظار عمونوروز پیر بود که با قبای سبزش از راه برسد و نوید بهار را بدهد. بساط خوابش را جمع کرد و آب و جارو کرد. سماور را روشن کرد و توی سینی گرد انواع خوراکی های خوشمزه و آجیل گذاشت. منقل رو هم آماده کرد اما کنار منقل خوابش برد. باز هم مثل هر سال ننهسرما نتوانست عمونوروز را ببیند و تا سال بعد باید چشم انتظار بماند.
کارن کوچولو در حالی که به قصهی مادربزرگ گوش میداد خوابش برد.
براستی، چقدر جای خالی بزرگان مخصوصا پدربزرگها و مادربزرگها در زندگی ما خالی است،
وجودشان واقعا نعمت بود. کاش اینجا بودند و برایمان از قصههای قدیمی و داستانهای شبچله و ننهسرما حکایت میکردند. از شیرینی آن شبها میگفتند و اینکه چه کار میکردند، چه میخوردند، چه رسم و رسومهایی داشتند.
چقدر دلم برای چنین فضایی تنگ شده، خانه بزرگترها مأمن انس و الفت، صفا و صمیمیت، شادی و نشاط، عشق و مهر و دوستی است.
ننهسرما این مهمان ویژه شب یلدا، آنقدر دوست داشتنی است که همه مردم ایران با هر دین و مذهب و آیینی، از هر قوم و کیشی که باشند، علیرغم همه مشکلات و غم و غصهها، نابسامانیها، چشم به راهش هستند و امیدوارند که این مادربزرگ مهربان توی بقچهاش با خودش خوشی، امنیت، صلح و دوستی، برکت و از همه مهمتر سلامتی به ارمغان بیاورد.
خلاصه، مادربزرگ قصهی ما قرار است برای شبچله، با دستهای نازنیناش شیرینی خانگی بپزد، تخمههای کدو را تفت دهد و در ظرف مخصوص بریزد و کلی نقل و نبات و شکر پنیر برای بچهها تدارک دیده است که با پر کردن دستمالهای رنگی که خودش گلدوزی کرده، مژدگانی شروع فصل جدید را به نوهها و بچههایش شادباش گوید.
انار دانه قرمز را هم دانه دانه کرده است و میخواهد آنها را در کاسههای پایهدار نقرهای بریزد و پذیرایی کند.
القصه دلش خوش است به دورهمی شبچله و دیدن صحت و سلامتی عزیزانش.
وجودتان سلامت و دلتان خوش.
پیشاپیش فرارسیدن شبچله بر شما مبارک.
4 پاسخ
شب چله بر شما خواهر نازنینم مبارک
احسنت بر تو و قلم پربار تو ، خیلی زیبا بود
🌺🌺🌺
فدای شما عزیزم
سلام خانم نبیزاده نازنین و عزیزم
من از خواندن این قصه خیلی لذت بردم. عالی بود. درسته اسمش نته سرماست اما پرانرژی و گرمابخش وجودم شد.
سپاسگزارم.