بر آن شدم بعنوان یک نویسنده نوقلم زندگی نامه خود را بنویسم و اینجا در خانه خودم منتشر نمایم.

معتقدم یک نویسنده خوب، با تولید محتوای باارزش، می تواند اثرش را ماندگار نماید.

زندگی نامه خود را این گونه می نگارم:

  • تولد و دوران کودکی
  • دوران تحصیل از دبستان تا متوسطه
  • دوره جوانی و ورود به دانشگاه
  • شروع فصل جدید زندگی
  • خودشناسی – اولین نقطه عطف زندگی
  • شروع زندگی کاری
  • آشنایی با همسر و ازدواج
  • تولد فرزندم بعنوان شیرین ترین ثمره زندگی مشترک
  • فعالیت های شغلی بعد از مادر شدن
  • ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد
  • دوره بازنشستگی فصلی تازه برای فعالیت و پویایی
  • دوره نویسندگی خلاق – دومین نقطه عطف زندگی

 

تولد و دوران کودکی

متولد ۴ مهر ۱۳۴۷ / استان خوزستان/ شهرستان شوشتر

پدرم محمدرضا نبی زاده – دبیر بازنشسته و مادرم عزت قنداق بندی شوشتری – خانه دار و کدبانو

دارای ۳ برادر بنام های فریدون/فردین /فرزاد

دارای ۱ خواهر نازنین بنام فروغ

دومین فرزند خانواده ام. پدرم فارغ التحصیل رشته ادبیات از دانشگاه تهران بودند.

هنگامی که متولد شدم،  پدر در تهران دانشجو و معلم بودند و بدلیل مشغله کاری و درسی، دوری از خانواده و همچنین رفت و آمد از تهران به خوزستان برایشان دشوار بود در نتیجه تصمیم گرفتند که همسر و دو فرزند خود را به تهران بیاورند و باهم زندگی کنند. در نتیجه از سال ۱۳۴۷ لغایت ۱۳۴۹ (شروع دوره نوزادی تا دو سالگی) در تهران بودیم. بعد از فارغ التحصیلی پدر، به شهر مسجدسلیمان یکی دیگر از شهرهای استان خوزستان نقل مکان نمودیم. پدرم بعنوان دبیر ادبیات فارسی و عربی به استخدام دبیرستان های آن شهر درآمده بود چون تازه مدرک لیسانس خود را گرفته بود به ناچار می بایست در یکی از مناطق محروم استان مشغول بکار شود. شهر مسجدسلیمان، شهر نفت خیز خوزستان است با چاه های نفتی بسیار و مخازن عظیم گازی. چند سالی در منطقه سی برنج و تمبی زندگی کردیم. فردین برادرم سال ۱۳۵۰ در همان شهر بدنیا آمد. قبل از شروع دوره دبستان پدرم تصمیم گرفت که به مرکز استان یعنی شهر اهواز نقل مکان نماییم. از آنجایی که چند سالی از شروع خدمت اش در شهر مسجدسلیمان می گذشت و اصطلاحا سابقه خوبی در آموزش و پرورش داشت با درخواست انتقالی اش موافقت نمودند و در سال ۱۳۵۲ به اهواز آمدیم. در همان سال پدرم اولین منزل شخصی خود را خریداری نمود. 

دوران تحصیل از دبستان تا متوسطه

سال ۱۳۵۳ وارد کلاس اول دبستان  شدم – مدرسه مرجان. آن زمان مدارس ملی مختلط بود یعنی پسرها و دخترها در یک مدرسه با هم درس می خواندند و تفکیک جنسیتی نبود.

برادر بزرگم فریدون کلاس سوم بود و من کلاس اول. بسیار دختر آرام، گوشه گیر و ساکتی بودم. شاید هم خجالتی. یادم است زنگ تفریح همیشه با فریدون در حیاط مدرسه بودم و با هم تغذیه می خوردیم. کم کم دوستان جدیدی یافتم و کمی از حالت وابستگی و انزوا بیرون آمده و مستقل شدم. 

سال ۱۳۵۳ خواهر نازنینم فروغ جان متولد شد خیلی خوشحال بودم که خداوند خواهر قشنگی بهم هدیه داده بود. اختلاف سنی من و فروغ شش سال است.

دوران دبستان خود را با حضور در دبستان ملی بوعلی اهواز سپری کردم. دوره راهنمایی خود را در مدرسه پاینده منطقه امانیه اهواز گذراندم که مصادف بود با پیروزی انقلاب سال ۱۳۵۷ تا شروع جنگ ایران و عراق سال ۱۳۵۹ .

یادم است ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ شروع جنگ، بچه های کلاس اول باید برای کلاس بندی می رفتند مدرسه که طفلی فروغ بهمراه مامان رفته بود و هنوز شروع نکرده با استرس و وحشت برگشتند و پدر هم که نگران خانواده و اوضاع و شرایط پیش آمده بود گفت: وسایل مختصری جمع کنید و می رویم.  خلاصه خانه و زندگی را رها کردیم و ابتدا به تهران و بعد به عظیمه کرج مهاجرت کردیم. دوران تلخ و شیرینی بود. 

از دوران تغییر رژیم و انقلاب، تظاهرات ها و اعتصابات، حکومت نظامی و … را بیاد دارم. کلاس پنجم بودم.

دوران جنگ چیزی جز دلهره، ترس و وحشت و دوری از زادگاه برایمان نداشت البته بعد از مهاجرت به کرج به آرامش نسبی رسیدیم ولی بهر حال حس خوبی نداشتیم چون بقیه فامیل و عزیزان و هم وطنان در گیر و دار جنگ بودند. تنها آرزویمان این بود که زودتر جنگ و موشک بارونها تمام بشود تا بتوانیم دوباره برگردیم به شهر و دیار خودمان. همراه با خانواده های  هر دو عمو و بچه ها مدت یکسال با هم در یک منزل ویلایی زندگی کردیم. چه دورانی بود، ۱۸ نفر بزرگ و کوچک در یک خانه بزرگ و حیاط دار. کلی خاطره خوب از اون یکسال برایمان ساخته شد. پدرم اون یکسال کار نکرد و خودش را به آموزش و پرورش معرفی نکرد واقعیت از حضور در منطقه جنگی هراس داشت و نمی خواست ما را تنها بگذارد. ولی عمو هایم مجبور بودند که در محل کارشان حضور داشته باشند و مدام در رفت و آمد بودند. پدرم کار ثبت نام ما بچه ها را در مدرسه ای در همان عظیمه انجام داد و ما بچه ها در مقطع دبستان و راهنمایی مشغول ادامه تحصیل شدیم. ساعاتی که در خانه بودیم علاوه بر نوشتن تکالیف بازی های دسته جمعی هم داشتیم. پدرم شطرنج باز قهاری بود و در آن ایام این بازی را هم به ما آموزش داد و همیشه سفره شطرنج اش گسترده بود و دنبال حریف می گشت و می گفت: حریف می طلبیم ما بچه ها هم با ذوق و شوق یکی پس از دیگری بعنوان حریف می نشستیم و خلاصه به یک دقیقه نمی کشید که کیش و مات می شدیم. یادش بخیر

سال ۱۳۶۰ برادر کوچکم فرزاد بدنیا آمد که دیگه ته تغاری محسوب می شود. بعد از آرام شدن اوضاع جنگ در سال ۱۳۶۱ مجدد به اهواز برگشتیم و خانه و کاشانه را دوباره تشکیل دادیم و ادامه زندگی …

در آن سال دیگر آن تب و تاب و کشتار و خونریزی وموشک باران در منطقه خوزستان بخصوص شهرها فروکش شده بود و اوضاع نسبتا آرام بود. پدر تصمیم گرفت خانه کوچک را بفروشد و آنرا تبدیل به احسن نماید. خانه ویلایی بزرگی  در منطقه زیتون کارمندی اهواز خرید. 

دوره دبیرستان خود را در دبیرستان عفت کوی ملی راه  شروع کردم. پدر هم دبیر عربی بسیار با سابقه دبیرستان های اهواز بود. بسیار سرشناس و مورد اعتماد. طبع شعر و شاعری پدرم زبان زد خاص و عام بود. پدر بعنوان دبیر عربی در آن سال وسال های بعد، در دبیرستان ما کار می کرد و من دانش آموزش بودم.

بعد از اتمام دوره دبیرستان سال ۱۳۶۶-۱۳۶۷ چندین بار آزمون کنکور سراسری شرکت کردم همیشه مرحله اول قبول می شدم ولی مرحله دوم نه.

 

دوران جوانی و ورود به دانشگاه

در سال ۱۳۶۹ وارد دانشگاه آزاد شهر مسجدسلیمان شدم. رشته زبان انگلیسی – گرایش دبیری، دوران سختی بود البته چالش برانگیز .. شهری نفتی اما امکانات و خدمات شهری ضعیف … ساختمان اصلی دانشگاه تازه ساخته شده بود و ما بعنوان دانشجویان جدیدالورود می بایستی در آنجا مستقر شویم. تنها دلخوشی این بود که اساتید خوبی داشتیم که بعضا از اهواز و تهران می آمدند. سه روز آخر هفته به مسجدسلیمان می رفتم و کلاس ها را می گذراندم و عصر جمعه به اهواز بر می گشتم.

چهار سال زمستان و تابستان به همین منوال گذشت: با مینی بوس بین شهری … توی صف ایستادن های طوالانی تا نوبت ات شود که سوار شوی … شب هایی که از فرط خستگی سردرد می شدم …

بالاخره در سال ۱۳۷۳ فارغ التحصیل شدم و بعنوان دبیر زبان البته بصورت حق التدریسی در زبانکده پیام زیتون کارمندی شهر اهواز مشغول بکار شدم. بعضی روزهای هفته هم بعنوان معلم زبان در مهدکودک کار می کردم و تابستانها هم در کلاس های تابستانه تدریس می کردم.

 

شروع فصلی جدید در زندگی و کار

در سال ۱۳۷۴ بنا به تصمیم خانواده به تهران نقل مکان کردیم و از همان سال تاکنون، ساکن تهران هستم. در دی ماه همان سال در شرکت یکی از اقوام مشغول بکار شدم. مدت ۸ سال در آنجا بعنوان سرپرست امور اداری کار کردم.

از آنجایی که دوست داشتم پیشرفت کنم و همیشه در تکاپوی کسب مهارتهای جدید بودم، دوره های حسابداری را گذراندم و موفق به اخذ مدرک حسابداری شدم تا جایی که امور حسابداری شرکت را هم انجام می دادم.

در تیر ماه ۱۳۸۲ به توصیه یکی از دوستان، به شرکت دیگری بنام هیربدان معرفی شدم و پس از گذراندن مراحل استخدامی که دست کمی از هفت خوان رستم نداشت، با عنوان دستیار مدیر بخش مناقصات به استخدام آن شرکت در آمدم.

تغییر شغل برایم خیلی سخت بود در عین حال تصمیمی بود که خودم گرفته بودم و از حالت سکون و یکنواختی جهش نمودم و به یک دنیای بزرگ تر در حیطه کاری وارد شدم. شرکت بزرگ نفتی با پرسنل جدید و سیستم داخلی خاص خود … سخت گیری های مدیران مجموعه … اجبار برای گذراندن کلاس های آموزشی مختلف … کار کردن در ساعات کاری طولانی طی هفته حتی پنچشنبه ها… خلاصه خستگی طاقت فرسایی را در آن دوران تجربه کردم.

 

آشنایی با همسر و ازدواج

هنوز سه ماه از ورودم به آن شرکت نگذشته بود که یکی از همکاران بخش مناقصات مرا به جلسه ای که نمی دانستم موضوع اش چیست دعوت کرد و مرا برای برادرش خواستگاری کرد و بدین ترتیب، فصل جدیدی در زندگی ام باز شد… شروع دوره آشنایی و بعد هم ازدواج با همسرم آقای ابوالحسن خطیبی .

در بهمن سال ۱۳۸۲ عقد کردیم و در ۲۱ خرداد ۱۳۸۳ زندگی مشترک مان را آغازیدیم.

در سفرهای تفریحی با دوستان و همکاران همیشه پیش قدم بودم و از بودن در دل طبیعت لذت می بردم. خوشبختانه بعد از ازدواج هم این عادت سیر و سیاحت و تفریح ادامه پیدا کرد چون همسرم هم علاقمند به سفر و دیدن جاذبه های جدید و کلا ماجراجویی را دوست دارد.

اولین سفر زمینی هیجان انگیز مشترک مان به کشور ارمنستان بود که بسیار دلنشین و جالب بود.

 

” خودشناسی” اولین نقطه عطف در زندگی ام

 آشنایی و حضورم در کلاس های خودشناسی، اولین نقطه عطفی بود در زندگی من که بدینوسیله توانستم نسبت به تقویت و گسترش مهارت های ارتباطی، قدرت فن بیان و اعتماد به نفس ام را بالا ببرم . البته همه این پیشرفت ها را مدیون دوستانی هستم که مرا با دنیای خودشناسی آشنا نمودند و حضور مداوم و مستمر من از سال ۱۳۷۵ تاکنون در این کلاس ها باعث شد تا خودم را بهتر بشناسم – نقاط قوت و ضعف ام را ببینم و در جهت تقویت و رفع آنها بکوشم. در طی یک دوره ای هم با اجازه استادم توانستم میزبانی برخی از دوستان را در زمینه خودیاری داشته باشم.

 

تولد فرزندم بعنوان ثمره شیرین زندگی مشترک

۲۸ بهمن ۱۳۸۵ ثمره شیرین زندگی مشترک مان آرش عزیز بدنیا آمد. شور و هیجان خاصی به زندگیمان بخشید. به خاطر اینکه بتوانم از فرزند کوچکم نگهداری کنم و حق مادر ام را ادا کنم، بمدت ۲ سال و ۴ ماه از مرخصی و بیمه بیکاری استفاده کردم و در خانه ماندم. بعد از آن مدت، مجدد دعوت بکار شدم و این بار در شرکت بزرگ تری بنام -هلدینگ انرژی دانا – شروع بکار نمودم.

 

ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد

همیشه بودن در اجتماع را دوست داشتم و زندگی پویا و در جریان را می پسندیدم. فشار کار و زندگی و علاقه شدیدم به ادامه تحصیل مانع از پویایی ام نشد و در سال ۱۳۹۳ تصمیم گرفتم که تحصیلات تکمیلی خود را ادامه دهم.

به تشویق یکی از همکاران کنکور ارشد شرکت نمودم و خوشبختانه در رشته مدیریت بازرگانی – گرایش تحول در دانشگاه علوم و تحقیقات تهران پذیرفته شدم. با اشتیاق فراوان به ادامه تحصیل پرداختم و در سال ۱۳۹۵ فارغ التحصیل شدم.

 

“بازنشستگی” فصل تازه ای برای فعالیت و پویایی

حدود ۹ سال در شرکت انرژی دانا ابتدا بعنوان دستیار مدیرعامل و بعد به عنوان کارشناس منابع انسانی فعالیت نمودم. دوران بسیار پرتلاش و سرشار از کسب تجربه و مهارت بود ضمن اینکه طی فعالیت در انرژی دانا موفق به اخذ مدرک کارشناسی ارشد هم شدم ولی متاسفانه بدلیل وجود اوضاع بد اقتصادی در کشور و وجود تحریم های نفتی اوضاع شرکتها دچار تحول و رکود شد و تصمیم گرفتم به دنبال کار بازنشستگی خود باشم که در شهریور ۱۳۹۶ موفق شدم با ۲۱ سال و ۴ ماه و ۷ روز خود را بازنشسته نمایم.

البته این دوران مانع از پویایی من نشد و مدام بدنبال کسب مهارت بیشتری شدم و علاقه ام به نوشتن و راه اندازی وبلاگ شخصی مرا به این ورطه کشاند تا بتوانم در چهارمین دوره نویسندگی خلاق بصورت مجازی شرکت نمایم و بتوانم به رویاهایم جامه عمل بپوشانم. در واقع دوره بازنشستگی دوره رکود و نشستن در یک گوشه و کنار نیست بلکه به نظر من شروع یک تحول بزرگ و عظیم در زندگی شخص می تواند باشد. چون معتقدم هیچوقت برای انجام کاری دیر نیست پس باید تلاش کرد و کارهایی را که در طول دوره کاری و شغلی نتوانسته ایم انجام دهیم، حالا با خیالی آسوده و محکم دنبال کنیم و به منصه ظهور برسانیم. 

 

“نویسندگی” دومین نقطه عطف در زندگی ام

دومین نقطه عطف در زندگی من، آشنایی با دوره بسیار شیرین نویسندگی و تولید محتوای استاد شاهین کلانتری است.

 با حضور در دوره چهارمین دوره نویسندگی خلاق و پولسازی در خانه بصورت مجازی و آنلاین، چشم دلم به روی دنیایی بزرگ از واژه ها باز شد البته که در این دریای پرتلاطم همواره ایشان راهنما و ناجی بوده و هستند. جا دارد که از زحمات ایشان و سایر همکارانشان در مدرسه نویسندگی تشکر و قدردانی نمایم.

آری نویسندگی را شروع کرده ام. هر چند نوقلم هستم اما امیدوارم بتوانم در این راه موفق شوم و خاطره و اثری ماندگار از خود برای فرزندم و آیندگان به جای بگذارم.

پس، با اداره ای قوی و متعهدانه هر روز بیشتر از دیروز تلاش می کنم تا بهتر بنویسم.

فریبا نبی زاده