باران تندی می بارید، دم دمای غروب بود، سردرد امانش را بریده بود، هوس قهوه به سرش زد. قهوه ای دم کرد و قلم و دفترش را آورد و شروع به نوشتن کرد.

چشم هایش دوبینی داشت هر کلمه ای را که روی کاغذ می نوشت، سایه دار می دید. گویی با دو قلم در دست کلمات را نوشته باشد.

از حال و هوای آن روز نوشت، از دل تنگی هایش، از شادی ها و خاطرات کودکی اش . لا به لای نوشته هایش هم یکی دو بیت شعر نوشت.

کم کم سردردش فراموش شد آنقدر غرق در نوشتن بود که حتی قهوه اش سرد شد و بقول قدیمی ها از دهن افتاد!

با نوشتن گویی همه درد ها و غمهایش را فراموش می کرد، برایش بنوعی مسکن بود.

اما چرا بعضی ها می گویند نوشتن درد دارد؟

مگر خودش (نوشتن) درمان درد نیست؟

با نوشتن ، هر چه در دل داری بیرون می ریزی، عقده های دلت را با واژه ها و کلمات یکی یکی باز می کنی، گره های ذهنی ات را که همانند کلاف در هم پیچیده ای شده اند، گره به گره می شکافی.

یک دفعه شعر دوبیتی از “باباطاهر” به یادش آمد و آنرا با خود زمزمه کرد و روی کاغذ آن را نوشت:

یکی درد و یکی درمان پسندد

یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران

پسندم آنچه را جانان پسندد

به صدای باران گوش می داد. قطره های باران که گاهی با شدت فراوان و گاهی خیلی نرم و سبک روی برگ ها و شاخه ی درختان پشت پنجره اتاق خودنمایی می کردند،چه صدای دلنوازی بود.

هوا سرد و تاریک شده بود. گاهی هم از پنجره، سرکی به بیرون (کوچه) می کشید اما گویی کسی آنجا نبود و به قولی پرنده پر نمی زد. فقط کلمات و واژه ها بودند که در ذهن اش آرام و قرار نداشتند و مثل پرنده ای در قفس در حال پرپر زدن بودند تا شاید دری به تخته ای بخورد و افکارش به بیرون هجوم بیاورند و آنها هم بتوانند از قفس آزاد شوند و بر روی کاغذ آزادی خود را جشن بگیرند.

واقعا رقص کلمات و به رشته تحریر در آمدن آنها چه زیباست!

وقتی متنی ادبی ، یا شعری را می خوانی در عجب می مانی که نویسنده و شاعرش عجب قریحه ای زیبا و قوی داشته که این چنین اثر خارق العاده ای را به نظم یا به نثر در آورده است. توانایی و استعداد و مهارت به یک طرف، دست به قلم بودن و روانی نوشته ها واقعا ستودنی است.

قهوه ی سردش را جرعه جرعه نوشید و یادش آمد روزگاری را که ۶ یا ۷ ساله بود. بر اثر بارش شدید باران در شهرشان ، سیل راه افتاده بود و متاسفانه به خاطر نبود امکانات زیر ساختی خیابان ها ، آب باران به خانه ها سرازیر شده بود و همه زندگی آنها تا نیم متر به زیر آب فرو رفته بود.

لحظه ی وحشتناکی بود! پدرش که گریه او را دید بغلش کرد و او را به بالای پلکان برد و گفت: نازنینم تو اینجا در امان هستی، نگران هیچ چیزی نباش.

خدایش بیامرزد! پدر تا چند ماه بعد از آن بارش سیل آسا، درگیر مرمت حیاط خانه و دیوارهای اتاق ها بود تا بتواند خرابکاری های حاصل از آن فاجعه را برطرف نماید.

اما هنوز بعد از گذشت سالیان سال، مردم همان شهر (اهواز) و دیگر شهرهای استان خوزستان در امان نیستند و با هر بارشی دلشان به لرزه می افتد که مبادا سیل جاری شود و زندگی شان نابود شود.

آری باران زیباست و نعمت الهی است، اما با نبود وجود امکانات رفاهی و خدمات شهری برای مردم و ضعیف بودن زیرساخت های عمرانی، عطای آنرا به لقا اش می بخشیم.