امروز که با خانواده به سمت کرج در حرکت بودیم نظاره گر زیبایی های پاییزی بودم، درختانی که هنوز با وجود گذشت ۲ ماه و چند روز از فصل پاییز هنوز برگهایی سبز و سرحال به شاخه هایشان آویزان بود گویی با بارش بارانی که طی چند روز گذشته آنها را نوازش کرد جانی دوباره گرفته و حال و هوای بهار به سرشان زده بود، خیال ریزش نداشتند اما از ترس اینکه مبادا ننه سرما زودتر از موعد فرا برسد و جامه سفیدش را بر تن همه این بلندقامتان کند، مأموران زحمتکش شهرداری با قصاوت قلب تمام یا از روی حکم وظیفه و جوانمردی شاخه های بلند و پربرگ آنها را سرنگون کرده و تنه درختان را سبک بال آماده پرو لباس زمستانی و خواب زمستانی نمودند.

در همین حین که بطرف کرج و آتشگاه می رفتیم مه غلیظی تمام جاده و کوه ها و تپه های اطراف را فرا گرفته بود و واقعا هوا هوای زمستانی و سردی بود و با خودم گفتم امسال زمستان خیلی زود دارد خودش را به ما نشان می دهد. مسیر خیلی شلوغ بود افراد کثیری با خانواده و دوستان خود برای فرار از قرنطینه خانگی به دل کوه زده بودند و گویی آنجا از ویروس کرونا در امان باشند بی خیال از همه گرفتاریها و دلشوره ها مشغول تفریح و شادی بودند.

به امید روزی که دوباره خانه دل همه گرم و پرفروغ گردد و بدور از هرگونه نگرانی و دلهره بتوانیم دور هم جمع شویم و همدیگر را در آغوش بگیریم و از بودن با هم نهایت لذت را ببریم.

بعد از آتشگاه، به سمت باغ برادر همسرم در محمدشهر رفتیم در خیابان و کوچه باغها نماد پاییز کاملا مشهود بود تمام کف خیابان ها و کوچه ها مملو از برگ های خشک البته بارون خورده و خیس پاییزی بود، درب ورودی باغ را که باز کردیم و وارد حیاط جلو ساختمان باغ شدیم، با منظره بسیار زیبا و خیره کننده ای روبرو شدیم، حیاط پر شده بود از برگهای زرد و نارنجی ریخته شده از درختان گردو ، زردآلو ، آلو … گویی فرش رنگارنگی از طرح پاییز زیبا پهن شده بود. کمی روی آنها قدم زدم خیلی لذت بخش بود.

به قسمت پشت ساختمان که باغ میوه است رفتیم درختان لخت با شاخه های خشک اما پر از خرمالو گویی همه آنها را با چراغ های نارنجی و قرمز تزئین کرده بودند. قدرت خدا را شاکرم که با حکمت خودش واقعا شگفتی آفرینی نموده است. جای شما خالی شروع کردیم به چیدن خرمالو ها . چند ساعتی آنجا بودیم و بعد از صرف ناهار مجدد بهمراه برادر زاده شیرین زبانم مقداری دیگر میوه چیدیم و غروب هم برگشتیم تهران.

حین برگشت این خاطره به ذهنم رسید، بچه که بودیم،  هر سال زنگ انشا به رسم دیرینه خانم آموزگار این موضوع کلیشه ای را با کچ روی تخته سیاه می نوشت تا دانش آموزان چند خطی به زور یا به رضا درباره اش بنویسند،

” تعطیلات آخر هفته خود را چگونه گذراندید؟ ”

خب این هم انشا من بود و آخر هفته خودم را اینچنین گذراندم.