همیشه خنده رو و خوش اخلاق بود. هرگز او را عصبانی و پرخاشگر ندیدم. هیچگاه حرف زننده و بدی بر زبان نیاورد. همیشه به فرزندان اش با احترام رفتار می کرد تا جایی که هر وقت پسر بزرگش وارد خانه می شد جلوی پایش می ایستاد و خوش آمد گویی می کرد.

آری بی بی جان، مادربزرگ مادری ام را می گویم.

عاشق نوه هایش بود برایش فرقی نداشت نوه پسری یا دختری همه را دوست داشت. البته که خودش هم نزد نوه هایش عزیز و محترم بود.

یادم می آید وقتی به خانه بی بی جان می رفتیم از شبستان گرفته تا اتاق های توی ایوان بالا ، راه پله سنگی کنار ایوان، مطبخ خانه و حوض پر از ماهی های قرمز ، خلاصه هیچ جای خانه از دست ما بچه ها در امان نبود به همه جا سرک می کشیدیم یادش بخیر.

ناهار را که در اتاق مهمانخانه بالا می خوردیم برای خواب به شبستان می رفتیم. بسیار خنک و تمیز و دلچسب که تا غروب آفتاب همانجا می ماندیم و ادامه ماجراجویی ها و شیطنت های بچه گانه را آنجا به پایان می بردیم.

بی بی جان بسیار زن باحوصله و صبوری بود. گاهی برای بچه ها عروسک پارچه ای می دوخت و با سرمه برایش چشم و ابرو می کشید. با تکه پارچه های رنگی برای عروسک ها لباس می دوخت. گاهی وقت ها هم برای دخترانش دستگیره ، روتختی ، کوسن و سفره قندی و … چهل تکه می دوخت. همه این دوخت ها را با دست نازنین خودش انجام می داد. همه کارهایش را با عشق به سرانجام می رساند. با سلیقه بود.

هر سال یک ماه ، ماه رمضان را برای خودش می رفت مشهد زیارت امام رضا (ع) ، ارادت خاصی به ایشان داشت و تمام یازده ماه در طول یک سال را در تدارک آن یک ماه سفرش بود و هر چه که می خرید و آماده می کرد می گفت این برای مشهدم است. خلاصه خیلی بامرام بود اونجا هم که می رفت اول سوغاتی های بچه ها را می خرید و کنار می گذاشت تا بعد از پایان ماه رمضان که بر می گشت با چه ذوق و شوقی تعریف می کرد که مثلا این هدیه و سوغاتی را از بازار کنار حرم خریدم یا فلان چیز را از کجا خریدم و … تمام دلخوشی اش همین بچه ها و سفر مشهداش بود. خدا رحمت اش کند.

یادش بخیر همیشه پیراهن نخی گلدوزی به تن می کرد با چارقد ململ سفید ، بیرون هم که می رفت عبای عربی داشت، بی بی جان قد بلند و کشیده ای داشت با وجود سن و سال بالا بیشتر اوقات پیاده از این محله به آن محله می رفت و کمتر از وسیله استفاده می کرد. هیچ موقع قرص و دارو نمی خورد آخر نه فشار خون داشت نه دیابت و … تا زمانی که در قید حیات بود خیلی سرحال و قبراق بود بیشتر با دمنوش های گیاهی مآنوس بود و برای خودش پودر چند گیاه عطاری را در هم می کوبید و با نبات مصرف می کرد به ما هم یاد داده بود که مواقعی که نفخ شکم داشتیم از آن بقول خودش چن چن بخوریم خیلی کارساز بود.

خاطره خوبی که از وجود نازنین بی بی جان به یاد دارم، انگشتر طلای عقیق اش بود که همیشه در دست راستش بود. انگشتان کشیده و دستان سفید بلوری یادش بخیر .

گوشه حیاط می نشست ، زیر نور خورشید موهای بلند جو گندمی خود را باز می کرد و شانه می زد و دوباره می بافت موی بلندی که وقتی می نشست دنباله اش روی زمین بود. یادم است هر موقع که مامان یا خاله جان می خواستند سر به سر مادر بزرگ بگذارند به او می گفتند ایندفعه که رفتی حمام یک وجب از موهایت را کوتاه می کنیم و او ناراحت می شد و می گفت مبادا! من این موها را با جان و دل بلند کرده ام و دوست شان دارم.

بی بی جان اهل دود و قلیان هم نبود. بسیار به تغذیه اش اهمیت می داد و همیشه مراقب سلامتی اش بود.

وقتی سبزی پاک می کرد هیچ کس حق مداخله در تمیز کردن آنها را نداشت خیلی با حوصله برگ برگ آنها را تمیز می کرد و فقط ساقه خالی را می گذاشت. خدایی چه پربرکت هم بود از یک کیلو سبزی خوردن به اندازه ۲ کیلو سبزی پاک شده تحویل ات می داد گویی دست اش برکت داشت.

برای خودش سرگرمی درست می کرد خاطرم هست ایام جنگ که همه مجبور بودیم ساعت ها و شاید چندین روز در خانه بمانیم او برای خودش نخ های در هم تنیده می خرید و با حوصله می نشست و آنها را گره به گره باز می کرد و دوباره بصورت دوک می پیچید و به مامان و خاله ها می داد برای دوخت و دوز ملافه پتو و لحاف.

کاشکی قدر و ارزش پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها را تا زمانی که زنده هستند بیشتر می دانستیم چون با رفتن شان گوهری را از دست می دهیم که دیگر هیچ جایگزینی برایشان نخواهیم یافت.

روانشان شاد و یادشان گرامی