زمانی که تصمیم به نوشتن مطلبی می گیرم، همه افکارم را جمع می کنم تا بهترین موضوع را انتخاب کنم اما گاهی چنان ازدحامی در ذهن آشفته ام بوجود می آید که ساعت ها طول می کشد تا بتوانم آنها را نظمی دهم و یکی را از دل همه انتخاب کنم و بنویسم.

از خودم می پرسم چرا انقدر بهم ریخته ای؟ از چه چیزی کلافه شده ای؟ آیا کسی تو را به این روز انداخته است؟ مگر روزت را چگونه شروع کرده ای که هنوز به نیمه روز نرسیده ای کم طاقت شده ای و تحمل هیچ چیز را نداری؟

گاهی همین روزمره گی ها و اخبارها و حوادثی که به گوش آدم می رسد مانع از آرامش و نظم ذهنی می شوند و همان کافی است تا دچار اضطراب و نگرانی و دلتنگی و خلاصه کلافه گی شویم.

اخبار مرگ و میر ناشی از ویروس کرونا که تقریبا گریبان گیر اکثر خانواده های دور و نزدیک شده است، خود مزید بر علت است.

تمام مدت نگران عزیزانمان هستیم ، مدام با خود واگویه داریم که تا کی باید میزبان این میهمان ناخوانده باشیم؟ عاقبت چه خواهد شد؟ چه بلایی قرار است سرمان بیاورد؟

در این دوران قرنطینه به هر دری زدیم تا شاید بتوانیم در را برویش باز نکنیم، اما اینطور که از وجناتش معلوم شد خیلی پررو تر از این حرفهاست و بقولی در را باز نکنی از پنجره و سوراخ دیوار وارد می شود.

حرف دلم را بزنم واقعیت اینست: دلم تنگ شده برای بغل کردن عزیزانم، مادرم، خواهرم، برادرانم. حتی می ترسم پسرم را راحت بغل کنم و یک دل سیر ماچ اش کنم. لحظاتی در کنار همسرم تنگ بنشینم و گل بگوییم و گل بشنویم.

با این وجود با خود می گویم این نیز بگذرد … چاره ای نیست باید خود را دلداری داد، روزگار برای همه سخت شده است.

خلاصه اینکه چند ماهی است که گرفتار این ویروس منحوس شده ایم اوایل خیلی خودمان را استرلیزه و پاستوریزه می کردیم از انواع مواد شوینده و پاک کننده و الکل ۷۰ درصد و ماسک و دستکش و … استفاده می کردیم مبادا مبادا گرفتار شویم همه جای خانه را ضدعفونی می کردیم بیچاره ما مادرها شدیم کنیز خانه، البته ناگفته نماند که پدرها هم که اگرشاغل باشند مجبورند بیرون باشند یا برای خرید در معرض خطر بیشتری هستند.

اما بچه ها در این دوران خانه نشین شده اند. علی رغم اینکه ماندن در خانه خیلی برایشان کسل کننده و خسته کننده است ولی از جهتی به آنها بد نمی گذرد راحت طلب شده اند تا جایی که حتی کارهای خودشان را هم بزور انجام می دهند و خیالشان راحت است که والدین محترم ۲۴ ساعته در خدمتشان هستند و مدام سرویس خدمات ارائه می دهند و به اوضاع رسیدگی می کنند و همه چیز به موقع حاضر و آماده و فراهم می شود.

اوایل خیلی به من سخت گذشت گاهی احساس اجحاف می کردم و با خود مدام می گفتم که کارم درآمده و تمام وقتم به نظافت و ضدعفونی کردن خانه و وسایل می گذرد، بنابراین برای خودم برنامه گذاشتم و تصمیم گرفتم که دراین ایام که کلاس حضوری نیست لااقل از نوع مجازی آن بهره ببرم که خدا را شکر با استاد کلانتری و دوره های آموزشی ایشان آشنا شدم و همین نقطه عطفی شد در زندگی ام که مشغول کار نوشتن و تولید محتوا شوم و از آن روزمرگی و احساس ناخوشایند رهایی یابم و با عشق نسبت به روند رشد خودم ، خانواده و اطرافیانم بپردازم.

یکی از محاسنی که این دوران داشته این بوده که خانواده ها بیشتر با هم هستند و وقت می گذرانند و تجربه با هم بودن را بیشتر حس کنند. ضمنا خوشحالم که پسرم برای حضور در کلاس نیازی نیست شرایط سختی رو تحمل کند و با دلهره و ترس سرکلاس حاضر شود. بدین ترتیب خیال من هم بعنوان یک مادر راحت تر است.

به هر حال سعی می کنیم خودمان را با شرایط روز و روزگار وفق دهیم.

به امید آینده ای بهتر و بدور از هرگونه نگرانی و خطر برای فرزندانمان و آیندگان.