اصغر با کیسه ی گلابی از در وارد شد، همسرش صدیقه خانم در حالی که سوزن را رج به رج در پارچه فرو می برد تا گلهای رنگارنگ روی پارچه را بدوزد، سرش را بالا کرد و پرسید: اصغر تو هستی؟ این کیسه چیست؟ گلابی خریدی! الان تو این موقع از سال … حتما یک عالمه بابت اش پول دادی…

اصغر در حالی که کیسه را با خود به آشپزخانه می برد، گفت: حالا دیگر هر چی بخری با قیمت دلار حساب می شود بستگی دارد امروز دلار چه قیمت باشد به همان نسبت باید خرج کنی آن هم به نرخ دلار.

قدیم ها هر کسی گوشه اتاقش یک قلک کوزه مانند سفالی داشت و پول های خرد خود را داخل آن می ریخت و بقول خودشان پس انداز می کردند و با ذوق و شوق هر شب آنرا تکان می دادند و سبک و سنگین می کردند که دیگر قلک پر شده و باید آنرا بشکنیم و پول ها را بشماریم.

البته که آن را برای روز مبادا خرج می کردند. پول ارزش داشت حالا که واقعا پول شده چرک کف دست! هر روز بیشتر ارزش اش کم می شود …

اصغر در حالی که نشست، تکیه اش را به پشتی چسباند و به همسرش گفت: حالا دو استکان چای لب سوز و لب دوز و … بریز و بیاور تا با هم بخوریم.

همین که مشغول هورت کشیدن چای داغ قند پهلو بود گفت: راستی نانوایی شلوغ بود سفارش دادم ۲ تا نان بربری پر کنجد بزند، یادم بیانداز بروم آنها را بگیرم.