خاطرم است وقتی دبستان بودم هر روز صبح پدرم قبل از اینکه خودش به مدرسه برود مرا به مدرسه میبرد، و ظهر هم منتظر میماندم تا خودش دنبالم بیاید و با هم برویم خانه. سر راه نان تازه تافتون می خرید آنقدر بزرگ بود که در بغل من جا نمیشد چه عطر و مزه ای داشت نان داغ… یادش بخیر.

اون موقع مادر خرید نمی کرد تمام خرید خانه را پدرم انجام می داد از گوشت و مرع گرفته تا میوه و خریدهای فروشگاهی.

یادم میاد یک روز با هم رفتیم فروشگاه فرهنگیان ، بعد از خرید قند و شکر و … رفتیم قسمت لوازم خانگی پدرم یک پنکه رومیزی و ۲ پتوی بافت یزد خرید، گفت: برای تعطیلات که می خواهیم برویم مسافرت لازم است.

پدرم فرهنگی بود و گاهی اوقات سه شیفت تدریس می کرد. خیلی به کارش  علاقه داشت و عاشقانه کار می کرد.

مدارس که تعطیل می شد، می گفت: جمع کنید تا برویم مسافرت.

اون موقع مسافرتی که می رفتیم یک هفته و ده روز نبود، خیالش راحت بود که مدارس تعطیل شده تقریبا ۲ ماه فرصت داشت که حسابی از این شهر به آن شهر برویم و گردش و تفریح کنیم.

در آن زمان، ماشین پیکان داشتیم صندوق عقب و باربند را پر از وسایل می کردیم و بار و بندیل را می بستیم و راه می افتادیم از اهواز تا مشهد همه شهرها را یکی پس از دیگری در طول مسیر می رفتیم دربعضی شهرها یک شب و در بعضی شهرهای دیگر ۲شب یا بیشتر اطراق می کردیم. پدر همیشه از آموزش و پرورش نامه می گرفت و هر شهری که وارد می شدیم اول سراغ خانه معلم می رفتیم و بعد از مشخص شدن جا و مکان برای اقامت، بفکر گردش و تفریح می افتادیم.

یادش بخیر چقدر آرامش داشتیم ما که بچه بودیم کلی بهمون خوش می گدشت، بزرگ تر ها هم احساس راحتی و آسایش و آرامش داشتند. با همان حقوق دولتی چند سر عائله را اداره می کردند و خم به ابرو نمی آوردند تازه پس انداز هم می کردند.

حالا که فکرش را می کنم می بینم بچه های این دور و زمانه علی رغم این همه امکانات، تجهیزات، سطح درآمد والدین و … با این حال دلخوشی ای ندارند. آینده ای برایشان متصور نیستیم و با وجود این ویروس منحوس دیگه از همه چیز محروم شده اند و فعلا در خانه اسیر شده اند تا کی معلوم نیست. امیدوارم زودتر ریشه کن شود و دوباره بتوانیم نفسی تازه کنیم.

گاهی آدم فکر می کرد اگر این را داشتم، اگر اینقدر درآمد داشتم، اگر پولم به این حد برسه … چکارها که نمی کردم ولی الان فقط آرزو می کنیم که خدایا سلامتی به خودم و خانواده ام بده راضی هستم به رضای خودت .

همیشه از خاطرات گذشته برای پسرم تعریف می کنم. گاهی اوقات تعجب می کند از حکایت ها و دلخوشی هایی که ما داشتیم و برایش خیلی جالب است.

خدا را چه دیدی شاید روزی همه آن خاطرات شیرین دوران کودکی را بصورت کتابچه ای بنویسم و به یادگار برایش گذاشتم.

“همه دلخوشی های دوران سالیان دور”