امروز داشتم حکایتی را از کتاب «زندگی کن» ترجمه دکتر آرمیون میخواندم با این مضمون:
«شاید این آخرین خاطره او از تو باشد»
داستان درباره مردی بداخلاق و تندخو بود که با خانوادهاش خیلی خوشرفتار نبود. زندگی سرد و بیروحی داشت و بخاطر مشکلاتی که در طول زندگی برایش پیش آمده بود بیحوصله و افسرده شده بود.
به حدی که تصمیم میگیرد که خودکشی کند. بنابراین به مغازه میرود و مقداری مرگ موش میخرد.
در راه برگشت به خانه به خودش میگوید:
«هیچ کس از مردن تو ناراحت نمیشود، حتی بچههای کوچکت هم هیچ خاطره خوبی از تو ندارند».
تصمیم میگیرد که در آخرین روز زندگیاش برای خانوادهاش خاطرهای خوب به جا بگذارد.
بنابراین به شیرینی فروشی میرود و یک جعبه شیرینی میخرد و با خود به خانه میبرد. وقتی وارد خانه میشود بچهها با ذوق و شوق به استقبالش میآیند و با صدای بلند مادر را هم صدا میزنند که پدر برایمان شیرینی خریدهاست.
تمام طول آن روز هر موقع که میخواست بداخلاقی کند به یاد این حرف میافتاد که این ممکن است به عنوان آخرین خاطره از او در ذهن زن و بچههایش باقی بماند، بنابراین آرام میگرفت و لبخند میزد.
روز که تمام شد احساس خوبی داشت چون با خانوادهاش خوش گذرانده بود و آنها را در کنار خودش خوشحال، خندان و شاد دیده بود.
سالها گذشت و او هر روز بدون اینکه به خودکشی فکر کند هروقت میخواست با کسی بداخلاقی کند، این جمله را به خودش یادآوری میکرد:
«شاید این آخرین خاطره او از تو باشد»
نتیجه اخلاقی که از این حکایت گرفتم:
برای اینکه احساس شادی و خوشبختی کنیم کافی است به داشته هایمان فکر کنیم و از بودنشان در کنارمان شکرگزار باشیم.
چه خوب است که همیشه با رفتارخوب یا کار نیکی که برای دیگران انجام میدهیم و حتی حرف زیبا و قشنگی که به دوستان یا عزیزانمان می زنیم، بذر محبت و مهربانی را در دلهایشان بکاریم و بگذاریم ردپایی از خاطرهات خوب در ذهن و قلبشان از ما باقی بماند و کاری کنیم که حداقل در آینده ما را با نام نیک یاد کنند.
بقول «سعدی» شیرین سخن:
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند.
2 پاسخ
چه مطلب جذابی بود خانم نبی زاده. همیشه محتوای این مدلی پست کنید. منکه لذت بردم
خوشحالم که پسندید. ممنون