فریبا نبی‌زاده

ارزشمندترین وقایع زندگی

خانه » ارزشمندترین وقایع زندگی

ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمی‌شوند و یا لمس هم نمی‌گردند، بلکه در قلب‌ها حس می‌شوند.

داستانی که می‌خواهم برایتان نقل کنم از کتاب «زندگی کن» اثر ولتر است با این عنوان:

«ارزشمندترین وقایع زندگی»

پس از سال‌ها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زنی دیگر برای شام بیرون بروم. همسرم گفت که مرا خیلی دوست دارد اما مطمئن است که آن زن هم مرا خیلی دوست دارد و باید حتما با او بیرون بروم.

زن دیگری که همسرم اصرار داشت که با او بیرون بروم، کسی نبود جز مادرم. مادری که سال‌ها پیش بیوه شده بود ولی مشغله‌های زندگی و داشتن سه بچه باعث شده بود که نتوانم به طور مرتب به او سربزنم.

پس به او زنگ زدم تا برای رفتن به بیرون با او هماهنگی کنم، مادرم با نگرانی پرسید که اتفاقی افتاده؟ چیزی شده؟

او از آن گروه افرادی بود که با یک تماس تلفنی شبانه یا یک دعوت غیرمنتظره نگران می‌شد و آن را نشانه خبر بد می‌دانست، درست مثل خیلی از آدم‌ها.

گفتم: «نگران نباش مادر، به نظرم رسید که با هم برای شام بیرون برویم و کمی باهم وقت بگذرانیم.» مادرم بعد از کمی تأمل، قبول کرد و قرار شام بیرون را گذاشتیم.

عصر جمعه طبق قرار بدنبالش رفتم، مادرم آماده شده بود کت و شلوار شیک‌اش را که در آخرین روز سالگرد ازدواجش به تن کرده بود، پوشیده بود.

با هم به رستورانی که از قبل هماهنگ کرده بودم، رفتیم. آنقدر گرم صحبت‌های صمیمانه و خودمانی شدیم که گذشت زمان را متوجه نشدیم و حتی وقت رفتن به سینما را هم از دست دادیم.

وقتی منوی رستوران را گرفتم که شام را سفارش دهم، متوجه نگاه مادرم شدم و گفت: «یادم می‌آید وقتی که بچه بودی و بیرون می رفتیم من برایت منو را می‌خواندم»، دستش را بوسیدم و گفتم: «حالا وقتش رسیده که من منو را برای شما بخوانم» و هر دو خندیدیم.

آن شب، وقتی او را به خانه‌اش می‌رساندم گفت: که خیلی خوش گذشت. لبخندی زدم و گفتم باز هم از این قرارها می‌گذاریم و بیرون می رویم. مادرم با تبسمی زیبا همچون فرشته‌ای مهربان گفت: حتما به شرط اینکه او مرا دعوت کند.

وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا صرف شام با مادرم خوش گذشت؟ در جواب گفتم: بیشتر از آنچه که فکرش را می‌کردم.

چند روز بعد مادرم براثر یک حمله ناگهانی قلبی شدید درگذشت و همه چیز خیلی سریعتر از آن اتفاق افتاد که بتوانم کاری بکنم. کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسید پرداختی از رستورانی که آنشب با مادرم به آنجا رفته بودیم، دریافت کردم.یادداشتی هم بدین مضمون به آن ضمیمه بود:

«نمی دانم آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای دو نفر پرداخت کرده‌ام. یکی برای تو و یکی برای همسر مهربانت و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.»

در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که به موقع به عزیزانمان ابراز محبت کنیم و بگوییم که دوست‌شان داریم و زمانی را که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم.

نکته اخلاقی:

قدر لحظه لحظه خود را بدانیم و از باهم بودن لذت ببریم. عمر کوتاه است و هیچ کسی از فردای خودش خبر ندارد.

هیچ چیز در زندگی از خدا و خانواده مهمتر نیست پس زمانی را که شایسته عزیزان‌مان است به آنها اختصاص بدهیم و این امر را به تعویق نیاندازیم زیرا ممکن است فردا خیلی دیر باشد، بهتر است از همین امروز شروع کنیم.

ولتر می گوید:

کسانی که کار درست را در زمان درست انجام می‌دهند، خاطره‌ای زیبا از خود خلق می‌کنند.

پس بیایید بهترین خالق لحظات زیبا و خاطره انگیز زندگی خود و عزیزانمان باشیم. به آنها عشق بورزیم و کلمه «دوستت دارم» را هزاران بار برزبان جاری سازیم.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *