فریبا نبی‌زاده

عینک آرزوی دوران کودکی

خانه » عینک آرزوی دوران کودکی

«فریبا» دختری با موهای خرمایی روشن و فرفری، پوست سفید و چشمانی سبز خودش را در آینه نگاه می‌کند. به سمت میزتحریرش می‌رود و عینک طبی دسته قرمز خود را بر چشم می‌زند تا خطوطی را که بر روی صفحه کاغذ منقوش می‌کند، بهتر ببیند.

مشغول نوشتن صفحات صبحگاهی‌اش می‌شود و با خود می‌اندیشد:

«براستی نعمت سلامتی بالاترین چیزی است که خدا به ما انسان‌ها بخشیده است اما تنها وقتی قدرش را می‌دانیم که از توانایی و یا کیفیت آن کاسته می‌شود یا بطور کلی آن نعمت را از دست می‌دهیم.»

همین بینایی چه نعمت باارزشی است.

سال‌ها پیش دختربچه‌ای پنج یا شش ساله بودم. همیشه آرزو داشتم زودتر بزرگ شوم و مثل «عمه خانم» یا «بابا محمدرضا» عینک واقعی به چشم بزنم. تخیلی بچه‌گانه که همه در دوران کودکی و حتی تا سن نوجوانی آنرا تجربه کرده‌ایم.

تا بچه هستیم، آرزو داریم که کاش عینکی بودم و برای خودمان با تخیل‌های رنگی و قشنگ بهترین و زیباترین عینک‌ها را از انواع و اقسام آن در ذهن کوچک‌مان مجسم می‌کنیم و بزرگتر‌ها را مجبور می کنیم، از نوع آفتابی آن هزاران هزار نوعش را برای‌مان بخرند و هر دفعه به بهانه عینک زدن بیرون می‌رویم و چشمان معصوم خود را به سمت  آفتاب می‌گیریم و با عینک آفتابی جدیدمان بینایی خود را به رخ خورشیدخانم می‌کشیم.

هر وقت بزرگ‌تر‌ها حواس‌شان نبود یا خواب بودند، عینک طبی آنها را به چشم می زدیم و بخاطر اینکه از روی صورت‌مان نیافتد با احتیاط لبه دسته آنرا محکم نگه می‌داشتیم و جلو آینه خود را تماشا می‌کردیم و آرزو می‌کردیم:

«کاش زودتر بزرگ شویم تا شاید بتوانیم از این عینک‌ها داشته باشیم.»

کم‌کم که بزرگتر شدیم از روی حس بچه‌گانه‌ای که داشتیم، این آرزو بیشتر خودش را به واقعیت نزدیک کرد.

جلوی تلویزیون می‌نشستیم و ساعت‌ها کارتون و فیلم می‌دیدیم و هر چه بزرگ‌ترها هم تذکر می‌دادند، فاصله‌ی استاندارد را هم رعایت نمی‌کردیم.

برادر یا خواهر بزرگترمان با چراغ قوه نور به چشمان ما می انداخت و ما می‌خندیدیم.

مستقیم به نور خورشید خیره می‌شدیم و با این کار، مقاومت چشمان خود را آزمایش می‌کردیم که چقدر می‌توانیم آنها را باز نگه داریم و بعد از اینکه چشم از خورشید برمی‌داشتیم همه جا برایمان تیره و تار بود. این هم یک بازی بچه‌گانه بود.

در سن نوجوانی دیگر حاضر نبودیم از این عینک‌های رنگی که بچگی به چشم خود می‌زدیم و کلی هم ذوق می‌کردیم، بزنیم و مدام خود را بزرگ جلوه داده و بهانه عینک آفتابی مانند عینک بزرگ‌ترها را داشتیم.

هنگام خواندن کتاب داستان آنرا تا می‌توانستیم به چشمان خود نزدیک می‌کردیم تا کلمات آنرا درشت‌تر ببینیم، تکالیف و مشق‌های مدرسه را در اتاق تاریک و کم‌نور انجام می‌دادیم و اگر بزرگ‌ترها حواس‌شان به ما نبود، آنقدر سر خود را به صفحه کاغذ دفتر مشق‌مان نزدیک می‌کردیم که انگار با چشم‌مان می‌خواستیم بنویسیم نه با مداد یا خودکار.

خلاصه بلایی نبود که سر چشمان خود نیاورده باشیم تا بلکه عینکی شویم و مثل آدم بزرگای زندگی خود بتوانیم عینک واقعی به چشم خود بزنیم.

اما دریغ، از وقتی که چشمان زیبای‌مان ضعیف و کم‌سو می‌شوند و مجبوریم همیشه خدا عینک طبی را بر چشمان خود داشته باشیم تا بلکه بهتر ببینیم و به قول معروف «توی چاه نیافتیم»، آن وقت است که قدر عافیت و سلامتی را می‌دانیم. اما چه فایده که دیگر دیر شده است و نمی‌شود زمان را به عقب برگرداند.

سال دوم راهنمایی بود که فهمید چشمان قشنگ‌اش تخته سیاه را خوب نمی‌بیند و تمام اعداد و ارقامی را که دبیر ریاضی روی تابلو نوشته بود نمی‌توانست بخواند و مجبور بود همیشه عقب‌تر از بقیه بچه‌ها مطالب را یادداشت کند چون از روی دفتر بغل دستی و دوستش نگاه می‌کرد. تازه بعضی وقت‌ها همین دیدن از روی دفتر دوستش هم برایش سخت بود.

به خیال خودش به آرزوی دیرینه اش رسیده بود و حالا دیگر با مراجعه به دکتر چشم پزشک و معاینه، حتما دکتر برایش عینکی تجویز می‌کند، البته که همین‌طور هم شد و دکتر برایش عینک با نمره‌ای تجویز کرد که البته آن موقع  نمره‌اش بالا بود.

بخاطر همین مجبور شد همیشه عینکش را روی چشمش داشته باشد و فقط برای حمام کردن و خوابیدن آنرا برمی‌داشت.

سالی دوبار باید نمره و دید چشم خود را چک می‌کرد و هر بار در کمال ناباوری، نمره چشمش بالاتر می‌رفت.

این موضوع در سن جوانی برایش ناراحت‌کننده و غیرقابل تحمل شده بود و دیگر دلش نمی‌خواست عینک بزند اما چاره ای نداشت و مجبور بود همیشه عینکش را بر چشم داشته باشد تا جلوی پایش را ببیند.

با بالا رفتن نمره عینک، قطر شیشه عینکش هم ضخیم‌تر شده بود و همین باعث ناراحتی بیشتر او شده بود.

روزهایی که هوا شرجی بود، شیشه عینکش بخار می‌کرد و جلوی دیدش را می‌گرفت. حتی وقتی استخر می‌رفت مجبور بود عینک طبی‌اش را درآورد و دیگر بینایی سابقش را نداشت و این برایش خیلی عذاب آور شده بود و بطور کلی دیگر از داشتن عینک، احساس خوبی نداشت.

مدام در این فکر بود که چگونه می‌تواند از شر این عینک خلاص شود. آن موقع هنوز عمل جراحی خیلی باب نشده بود و برخی از افراد برای اینکه در مهمانی ها یا بعضی مکان‌ها دوست نداشتند عینک بزنند از لنز استفاده می کردند.

اما فریبا، از لنز زدن می‌ترسید چون در اهواز زندگی می‌کرد و آنجا تابستان‌ها هوا بسیار گرم و گاهی گرد و خاکی بود و شنیده بود که افرادی که از لنز استفاده می‌کنند ممکن است به چشم‌شان آسیب زده شود. بخاطر همین فکر استفاده از لنز را بکلی از ذهن‌اش بیرون کرده بود.

مدام در جستجوی پیشرفت‌های علمی چشم پزشکی بود تا ببیند راه‌حلی برای رهایی از عینک پیدا شده یا نه.

تا اینکه بعد از هجده سال، بالاخره عمل لیزیک توسط پزشکان چشم متداول شد و با مشورت یکی از پزشکان تصمیم گرفت که این عمل را انجام دهد و از شر این عینک که روزگاری آرزوی دیرینه‌اش را در سرداشت، خلاص شود و مثل دیگر دختران خوش بر و رو بتواند زیبایی واقعی خود را بدست بیاورد و بدون داشتن عینک طبی زندگی کند.

حتی با داشتن عینک طبی و ضعف بینایی، نمی توانست از عینک آفتابی براحتی استفاده کند. البته که به مرور با امکانات و پیشرفت های علمی جدید همه نوع شیشه طبی و ضد آفتابی در بازار موجود شد و هرکسی به نسبت نیازش توانست استفاده نمایند.

حال بعد از گذشت سال‌ها، بخاطر بالا رفتن سن و پیرچشمی دوباره مجبور است برای مطالعه از عینک استفاده کند و خاطرات دوران کودکی و آرزوهای آن موقع را باخودش مرور می‌کند و احساسی را که در دوره جوانی داشته بخوبی درک می‌کند.

حالا دیگر عینک زدن برایش نشانه‌ای از سال‌ها تجربه است و حس خوبی به او می‌دهد، تازه چهره خودش را در آینه جاافتاده‌تر می‌بیند، خطوط ریز کنار چشمش با زدن عینک تا حدودی محو می‌شوند و افتادگی پلکش از پشت شیشه‌های نازک عینک دیده نمی‌شوند.

در واقع، عینک برایش یک وسیله ضروری مفید و کاربردی در امر مطالعه و نوشتن است و با زدن آن احساس شادی و رضایت دارد.

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

7 پاسخ

  1. فریبا جان درود👏👏👏
    بسیار زیبا و دلنشین بود و البته قابل تأمل
    چوتن همین تخیلات دوران کودکی واقعیت دوران بزرگسالیمان می‌شوند.
    تجربه شما برایم کاملا آشناست.😍

  2. سلام
    وقتی عنوان را خواندم.

    فکر نمی‌کردم می‌خواهید در مورد این موضوع صحبت کنید. بخصوص وقتی ماجرای ابتدایی با دختربچه‌ای آغاز شد.
    خواندم و ادامه دادم.
    با برخی حرف‌ها و جملا‌ت‌تان به گذشته خود نیم نگاهی کردم.
    من هم که کودک بودم عینک پدر و مادرم را بر‌می‌داشتم و بر چشمانم می‌گذاشتم و وقتی متوجه می‌شدن، ناراحت می‌شدند و من را از تکراری این کار منع می‌کردن.

    داستان و روایت قشنگی بود.
    انشالله همیشه چشمانتان پرقدرت و پرنور باشد تا بتوانید بیش از این روایت‌گر خودتان و خاطرات‌ قشنگ‌تان باشید.
    خیلی خوب نوشته بودین.
    دوست داشتم تا آخر بخونم.

    موفق باشید دوست خوبم فریبا جأن

  3. فریبای عزیز متن قشنگت رو خوندم و یاد بچگیام افتادم که یواشکی عینک بابابزگم رو برمیداستم و سعی میکردم جلوی آینه ببینم چه شکلی شدم. ولی اونقدر نمره‌اش زیاد بود که تا یه قدم برمیداشتم میخوردم تو دیوار. بعد برش میداشتم و میرفتم جلوی آینه و دوباره میزدم به چشمم ولی هیچییی نمیتونستم ببینم. واسم سوال میشد که با این اوصاف باباجون چجوری میتونه جلوی پاشو ببینه.:))) یادش بخیر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *