حدود ساعت ۳ بعداز ظهر بود، چشمانم خواب آلود شده بود، بلند شدم بسمت اتاق خواب رفتم و خیلی آرام در رختخواب گرم دراز کشیدم هنوز خوابم عمیق نشده بود که گوشی همراه ام که همیشه از آن بعنوان مخل آسایش یاد می کنم، بی موقع زنگ خورد ، یکی از دوستان قدیمی بود، به حالت نیمه در جا نشستم و شروع کردم به سلام و احوال پرسی.

دلم می خواست زودتر مکالمه تمام شود و دوباره در رختخواب خود فرو روم اما متوجه شدم که دوست عزیزم خیال ندارد که سخن کوتاه کند، گویی دلش پر از حرف ناگفته بود و معلوم بود که دنبال یک گوش شنوا است. من هم از روی نوعدوستی فکر خوابیدن را از سر بیرون کردم . از تخت بیرون آمدم و به سمت کاناپه توی سالن رفتم و همانجا نشستم و خوب به حرفهای دوست عزیزم گوش دادم. هر از چند گاهی هم صحبت های او را با کلمات کوتاه پاسخ می گفتم. تقریبا یک ساعت صحبت کردیم

سعی کردم از تجربیات خودم با او صحیت کردم و اینکه نوشتن احساسات چقدر در رسیدنم به آرامش درونی برایم سودمند و مفید بوده است. اینکه بتوانیم برای خودمان برنامه ریزی کنیم و از کارها و مهارت هایی که داریم به نحو خوبی استفاده کنیم یا برنامه ورزشی و تفریحی برای خود تدارک ببینیم و …

گاهی اوقات اوضاع و شرایط کاری و محیط پیرامون آدم ها، چنان فرد را تحت فشار می گذارند که آدم دلش می خواهد از همه چیز و همه کس فرار کند و گوشه دنجی را برای کمی آرامش اختیار کند.

سعی کردم درک همدلانه داشته باشم تا بتواند راحت درد و دل کند. احساس کردم با صحیت کردن کمی از آن حجم فشاری که بر سینه اش سنگینی می کرد، کاسته شد و خیلی ابراز خوشنودی کرد که توانسته بود با من صحبت کند.

در پایان مکالمه، احساس خوبی داشتم چون توانستم تا حدودی مؤثر باشم و حس شادی و رضایت را القا نمایم.