طبق برنامه ریزی که برای اردیبهشت ماه خود تدارک دیده بودم، قرار بود که در طول ماه دو کتاب کیمیاگر و جاناتان مرغ دریایی را بخوانم و یادداشت برداری نمایم.

خوشبختانه کتاب اول را خیلی زودتر توانستم تمام نمایم و فرازهایی از مطالب بسیار آموزنده و دلنشین اش را در سایت منتشر نمودم.

حال برآنم از برداشت های خود درباره کتاب ” جاناتان مرغ دریایی” چند خطی بنگارم.

“جاناتان مرغ دریایی”

نوشته ریچارد باخ

ترجمه مهسا یزدانی

نویسنده کتاب “ریچارد باخ” چنان زیبا و پرمفهوم آرزو و تلاش یک مرغ افسانه ای را به تصویر کشیده است که روح هر انسانی با خواندن این کتاب به پرواز درآمده و همچون “جاناتان” بدنبال آرزوها و رویاهایش جاری می شود و تا به پایان داستان نرسد دست بر نخواهد برداشت.

براستی که این مرغ دریایی “جاناتان” در وجود تک تک همه ما انسانها زندگی می کند.

بیشتر مرغان دریایی زحمت فراگیری چیزی را به جز ساده ترین حقیقت های پرواز، به خود نمی دادند، آنها فقط بدنبال یافتن راهی بودند که بتوانند کمی از ساحل دور شوند، غذای خود را بیابند و دوباره به جایگاه خودشان برگردند و سعی نمی کردند که کمی فراتر رفته و دنیای واقعی را ببینند و تجربه کنند. در واقع باورشان این بود که آنها فقط می توانند در همین حدی که به آنها آموزش داده اند و گفته اند پرواز نمایند و سعی و تلاشی نمی کردند که چیزهای جدیدی بیاموزند و خود را در یک چارچوب بسته و پوسیده براساس عقاید بزرگان خود محبوس نموده بودند و به خودشان این فرصت و اجازه را هم نمی دادند که از محدوده امن خود فراتر بروند و مکاشفه نمایند.

دقیقا این داستان مصداق خیلی از ما انسانهاست که چنان به عقاید خرافاتی و پوسیده به ارث رسیده از نسلهای گذشتگان خود چسبیده ایم و به هیچ عنوان حاضر نیستیم که ریسمان کهنه خود را پاره نماییم و تجربه های جدید و نو را بیازماییم.

فکر می کنیم همان چیزهایی که از چندین هزار سال پیش گفته شده هنوز آنها قابل استفاده و پیاده شدن است غافل از اینکه دنیا با چه سرعتی در حال تغییر و دگرگونی است و باید افکار و عقاید و باورهای خود را بروز نماییم و با زمان پیش برویم.

اما در این داستان زیبا، جاناتان تنها مرغی بود که دغدغه بزرگتری داشت و آن پرواز بود، بیش از هر چیز به پرواز عشق می روزید. برایش مهم بود که ببیند در هوا چه کارهایی می تواند بکند و چه کارهایی را نمی تواند انجام دهد. پس مدام در حال اوج و فرود بود و بالهای خود را در سرعت های مختلف پرواز با حرکات آکروبات امتحان می کرد تا به نتیجه دلخواه برسد. هرگز ناامید نشد آنقدر به تلاش خود ادامه داد تا موفق شد.

در طی تمریناتی که روزانه انجام می داد، متوجه شد که خیلی چیزها و کارها برای یاد گرفتن وجود دارد. با وجود گرسنگی و خستگی روزانه، اما خوشحال و راضی بود چون مشغول یادگیری بود. هر روز تمرین های پرواز خود را در سرعت ها و جهت های مختلف امتحان می کرد. در این راه تنها بود اما این تنهایی و انزوا او را شکست نداد بلکه هر روز مصمم تر در راهی که انتخاب کرده بود بدنبال آرزویش تلاش می کرد.

جاناتان با خودش عهد بسته بود و بخاطر همین هیچ چیزی در سر راهش نتوانست عهد او را بشکند و بااعتماد به نفس، تمام توانایی خود را بکار بست و توانست حتی بر ترس خود غلبه نماید.

با سرعت هر چه تمام تر رو به بالا اوج می گرفت، سرعت، قدرت بود و لذت، سرعت زیبایی محض بود. هر چه بالاتر می رفت هیجان اش بیشتر می شد و معنای زندگی را بیشتر می فهمید.

“حالا یک دلیل برای زندگی وجود داشت، می توانیم خودمان را از این نادانی بیرون بکشیم و مخلوقاتی شگرف، باهوش و بامهارت باشیم. می توانیم آزاد باشیم، می توانیم یاد بگیریم پرواز کنیم. ”

جاناتان دوست داشت آنچه را که آموخته بود به دیگر مرغها بیاموزد. دلش می خواست آنها را هم در این افتخاری که کسب کرده شریک نماید اما رهبران مرغان این اجازه را به او نمی دادند.

“من فقط می خواهم آن چه را متوجه شده ام، افق هایی را که برای همه ی ما نمایان شده، با دیگران سهیم شوم.”

حالا جاناتان مهم ترین دلیل برای زندگی را پیدا کرده بود. دلیلی برای زندگی والاتر، یادگیری و کشف و آزادی.

دلش می خواست مرغان دیگر هم لذت و شکوه اینگونه پرواز را باور کنند.

او هر روز بیشتر و بیشتر می آموخت.

با پرواز بر فراز مناظر جدید، افکار جدید و پرسش های جدید در ذهنش پدیدار می گشت. چرا مرغان دیگر خواهان رسیدن به این بهشت نیستند؟ چرا به فکر تکامل خودشان و رهایی نیستند؟ آنها هم می توانند آزاد باشند البته اگر بخواهند.

جاناتان فهمیده بود که چیزی به نام کمال وجود دارد و برای رسیدن به آن تلاش می کرد و دوست داشت آموخته های خودش را در اختیار سایر همنوعان خود بگذارد تا آنها هم طعم و لذت آن هیجان را بچشند و خودشان تجربه نمایند.

انسان وقتی بداند که می خواهد چکاری انجام دهد و به عبارتی چرایی ماجرا برای خودش شفاف و معلوم باشد، بهترین تلاش خود را می نماید تا به موفقیت برسد و چقدر لذت بخش است هنگامی که بتوانی با مهربانی و محبت دانش و آموخته های خودت را با دیگران سهیم شوی و آنها را هم در راه سعادت و خوشبختی یاری نمایی.

حالا وقت آن رسیده بوده که جاناتان در حکم یک آموزگار مهربان و دلسوز که عاشق تعلیم دادن است، ایده های جدید و ناب خود را که با حقیقت عجین شده بودند به مرغانی نشان دهد که در پی فرصتی برای یافتن حقیقت بودند.

یاد گرفته بود که مرغی که بالاتر پرواز می کند، دورتر را می بیند. بنابراین تا می توانست اوج می گرفت تا بتواند جاهای بیشتری را نظاره کند.

او یاد گرفته بود که اندیشه نو از آزادی و پرواز است و هیچ چیز نمی تواند او را محدود نماید.

اندیشه ی نامحدود آزادی، و دقت در پرواز درست، پله ای برای تجلی سرشت واقعی است، پس هر چیزی که محدودمون می کند باید کنار بگذاریم.

انسانها هم باید از این مرغ دریایی بیاموزند که افکار و اندیشه هایشان را به پرواز دربیاورند تا بتوانند به موفقیت برسند.

زنجیری که به افکارمان بسته شده باید باز شود، همون زنجیر و افکار پوسیده و کهنه قدیمی است که دست و پای هر کسی را می بندد و مانع از پیشرفت و حرکت می شود پس بخواهید تا رها شوید.

تنها قانون حقیقی، قانونی است که بتواند ما را به آزادی برساند.

شگرد کار این است، ما می خواهیم به درستی و با شکیبایی بر محدودیت هایمان غلبه کنیم پس تلاش می کنیم تا سطح آگاهی خود را تغییر دهیم و از دست چیزهایی که مانع حرکت و پروازمان می شوند رها شویم.

پس سعی کنید دیگر یک جا نایستید بلکه بفکر پرواز در اوج آسمان آبی باشید. هوشیار باشید و در تلاش برای رهایی.

جاناتان الگوی مناسبی برای پرندگانی بود که میل به پرواز داشتند و خواهان تغییر در زندگی خود بودند و مثل او بدنبال هدف و کمال بودند هر چند که بعد از او تعداد اندکی به او اعتماد نمودند و بقیه مرغان در همان خواب غفلت خود باقی ماندند و هیچوقت تلاشی برای اوج گرفتن خود ننمودند.